وبلاگ زن نقل مکان کرده است
از دوستان سپاسگزارم اگر لینک قدیم زن را به لینک جدید تغییر دهند.
http://collage4me.blogspot.com
یادداشتهای یک نقاش
وبلاگ زن نقل مکان کرده است
از دوستان سپاسگزارم اگر لینک قدیم زن را به لینک جدید تغییر دهند.
http://collage4me.blogspot.com
كنارِ سبو سبزهی عيد و سينهای ديگر
چه میشد گَرَت بود، سينِ سرودی
كه هفتاد سين گر تو را هست و آن نه
همان هيمهی خشكِ پاری كه بودی.
كنارِ سبو سبزهی عيد و سينهای ديگر
بدين عذرِ لنگت چه كوشی كه گويی:
«سرودِ من اينجا
«نسيمیست،
«كه از بندِ رختی، گذر میكند، روی بامی
«و میداند آنجا
«در آن جامهها، هيچ جان و دلی نيست
«كه از نام و پيغامِ او شاد گردند» و
آهسته مويی:
«چه شعر و سرودی؟ چه گفت و شنودی؟»
در آن سوی اين هستیِ هيمهوارِ تو، گيتی
بر آيينِ آيينهوارش
سرودهست و بر نغمهی خود فزودهست
چه هوهوی باران، چه هيهای رودی.
ولی تو، همانی كه پارينه بودی
نه شعری شكفتت
نه بر منظری تازه چشمی گشودی.
درين آبیِ آبیِ آفتابی
كنارِ سبو سبزهی عيد و سينهای ديگر
چه میشد گرت بود سينِ سرودی؟
شفیعی کدکنی
با کارت پستالهائی که همیشه بین هفته دوم و سوم اسفند پستچی از طرف او می آورد.
بهار خانه من با نام و نشان او آغاز می شود.
و اولین شاخه گلی که برای روز زن میگیرم از اوست...
طاهره جان کارت بهار 87 هنوز با تمبر و آدرس کنار کتابهایم نشسته چرا که توانی نماند تا بمانی
و کارت دیگری با پیام نوروزتان پیروز بر طاقچه بگذاری. نمیدانم چرا آن را در بسته نگه داشته ام !
اکنون بهار هرسال من با تصور روی زیبایت و غم از دست دادنت و هزار و یک خاطره می آمیزد
گوئی روی پل کوچک نهر نیاصرم ایستاده ام شاخه های نو رس سبز کم رنگ بید مجنون می رقصند
و من در راه خانه ات.
************
به قیافه اش نگاه می کنم. خسته است و از حرف زدن گریزان. با نگاهش ملتمسانه
از من می خواهد که به حرفش نگیرم ولی من از سکوت وحشت دارم.
لبریز از سوالم و ناگهان از او میپرسم: راستی اگر عشق رنگ داشت به نظر تو
چه رنگی بود؟
با خشم به من می نگرد. من سکوتش را از او گرفته ام و از طنین صدای خودم در این
وادی خفته می ترسم.به سادگی کسی که میخواهد پاسخی برای رها شدن داده باشد
بدون تعمق می گوید:
آبی
من در حالی که با ملایمت سعی میکنم طنین صدایم....................
...................سیگاری روشن می کند....................چشمهایم را می بندم........
.....پاسخ نمی دهم..............از برابر دیدگانم..................عشقهای آبی زرد سرخ.......عبور...
نه...
عاقبت می گویم:
عشق بی رنگ است.
با لبخندی تمسخر بار و مرموزانه مرا می نگرد و می گوید:
بی رنگی که رنگ نیست.
و من میگویم درست به همین دلیل عشق بیرنگ است.
او باز در پیله سکوت خود فرو رفته و من لبریز از سوال و هراسان از سکوت!
به او مینگرم و او بی رنگ بی رنگ است.
برگزیده از داستان کوتاه "اگر عشق رنگ داشت"
به قلم طاهره مدرس پور
انگشتم را
روی سطح زرد گونه اش می کشم
از آن فاصله بوی خاصش را حس می کنم
چشمانم را می بندم
تشنه می شوم
تشنه سُر دادن ذغالم
روی آن
و بعد
محو کردن گرده ها
با انگشتانم
...جرعه ای قهوه
دود غلیظ و باریک چوب کبریت
و کارهای انباشته ...
من هم روزی
انگشتهای زغالی ام را
درباغچه خواهم کاشت
سبز خواهند شد ،سبز خواهند شد
ســـــــــبز
مثل انگشتان جوهری فروغ
...اما
انگشتان من قبلا
سبز شده اند
وقتی میخواستم خورش نعنا بپزم !
چه تشابه مبتذلی...
موزیک ویدئوی دموکراسی از لیونارد کوهن
مهرانگیز کار
2008.10.14
روزآنلاین
زن وقت نماز صبح، هنوز آفتاب نزده خودش را به بهشت زهرا رساند. یکراست رفت سراغ یک قبر که گلدانی با گلهای پلاسیده بالای آن بود و درختچه ای کوچک و نحیف کنارش کاشته بودند. درختچه خیلی مانده بود تا سایه بدهد. زن گلدان را چپه کرد. هر یک از تکههای شکسته آن را با خشم و گریه کنان به سویی پرتاب کرد. خاک گلدان بر چادر سیاهش نشست. دستهایش را بالا برد و بر آن روح پلید که جسمش زیر خاک آن قبر بود لعنت فرستاد. اشکهایش با خاک گلدان در هم آمیخت. گلهای پلاسیده صورتی را یکی یکی از وسط خاک بیرون میکشید و زیر پا له میکرد. کینهورزی پایانی نداشت. زن راضی نمیشد. درختچه کوچک و نحیف را از ریشه بیرون کشید. شاخ و برگ تازه روییده اش را تکه تکه کرد. ریشه مرطوب بود. جوانهها شاداب و رو به رشد. زن صیحه کشید: تو لیاقت گل و گیاه نداری!
خلوت گورستان جای امنی بود. زن از دور می دید کسانی دارند کفن و دفن هایی را سامان می دهند و مزاحمی در کار نبود. آسمان آبی به این درجه از کینه و خشم شهادت می داد و سینه اش پر شده بود از خشم و کینه رها شده از درون پر درد این زن.
میخواستم چیزی بنویسم، نمی دانستم چه؟...پس فقط می نویسم . هر چه...
حال وروزم بد نیست خوب هم نیست .
حس شامه ام ضعیف شده یا مثل گذشته ها نیست.
به گذر عمر زیاد فکر میکنم وسعی در قبولاندن آن به خودم.
دورنمای چندان خوبی نیست!
زیاد به فکر وطن نیستم، دخترکها همه زندگی ام شده اند
کتاب توپ مرواری و حاجی آقا ی هدایت را از لس آنجلس خریدم
و خواندم
لذتبخش بود خیلی زیاد
هفته ای ۵ روز آشپزی میکنم ، هفته ای یک روز ماشین لباسشوئی را روشن میکنم
هفته ای ۷ روز رانندگی میکنم و ۲۴ ساعت روز و شب هم به دنبال فرصتی برای
نقاشی کردنم
چرخ یکنواخت زندگی مانند برده ای ما را به انتهای خط میبرد تا زمان پیاده شدنمان
فرا رسد. تا کی ؟ تا کجا؟
یکی از آن روزهابود که حوصله هیچ چیز و هیچکس را نداشتم.رفتم به طرف رودخانه
و در پیاده رو شروع به قدم زدن کردم.چشمم به یک اعلان افتاد: در گذشت جوان ناکام
سعید صادقی. عکس اون پسر بچه معصوم و خندانی که آشغال های ساندویچ های
کتلت را جمع و جور میکرد پشت مغازه صادقی دیدم. تابستون که رفته بودم کتلت
بخورم انجا بود. دستهاش چرک و صورتش سیاه بود ولی چشم های درشتش برق
عجیبی داشت. به صادقی گفتم پسرته؟ گفت آره. گفتم شبیه خودته بعد پسره خندید.
حالا اون مرده بود، نمی دانم چرا. یک نگاهی به داخل مغازه انداختم و قیافه گوشت آلود
و عرق کرده صادقی را مجسم کردم که سیاه پوشیده، ریشش در آمده و گریان است
پسره هنوز داشت میخندید و چشماش برق میزد.
برگشتم به طرف کوچه ای که ماشین را پارک کرده بودم. یک مرد جذامی دیدم که پاهاش
تعادل نداشتند. کت و شلوار کرمی پوشیده بود . دهانش تحلیل رفته بود و حفره اش
بزرگتر از معمول باز بود. بینی نداشت و چشمانش را عینکی تیره پوشانده بود.
به یاد فیلم خانه سیاه است افتادم و شخصیتهای آن.
این مرد را قبلا زیاد دیده بودم زمانی که خیلی کوچکتر بودم.دم در مدرسه مان می ایستاد
آن روزها قامت جوان تری داشت با همین قیافه. جائی منتظر می شد که همه پدر مادرها
منتظر بچه هایشان بودند. من هرگز بچه او را ندیدم.حتما دختر کوچکش از حضور پدرش
آنجا رنج می کشید که خودش را نشان نمیداد. هر روز آن مرد را میدیدم و نمیدانستم
چرا این شکلیست. با کنجکاوی کودکانه زیر چشمی به او نگاه میکردم آن روزها هم کت و
شلوار و عینک مشکی داشت. امروز بعد از گذشت سالیان باز او را دیدم شاید ساکن آن
کوچه بود. سوار ماشین شدم و به طرف قبرستان قدیمی رفتم.